جزیره فراموششده؛ انبوه ایدهها و درام گمشده در دریای خاطرات
انیمیشن «جزیره فراموششده» یکی از آثار مورد انتظار امسال از استودیو دریمورکس بود؛ اثری که نام جوئل کرافورد، کارگردان «گربه چکمهپوش: آخرین آرزو»، انتظارها را برایش بالا برده بود. با این حال، این فیلم نه در گیشه فروش خوبی داشت و نه در دل تماشاگران جای گرفت. پرسش اصلی این است که چرا چنین پروژهای با این پیشینه نتوانست به آنچه از آن انتظار میرفت برسد.
ایدههای فراوان، پیوندی که شکل نمیگیرد
ساختار «جزیره فراموششده» بر الگویی ماجراجویانه بنا شده است: دو دوست با باز شدن پورتالی به جزیرهای رویایی که یادآور دوران کودکیشان است کشیده میشوند و برای یافتن کلید پورتال و بازگشت تلاش میکنند. عجلهشان هم دلیل دارد؛ یکی از آن دو باید برای ادامه تحصیل به آمریکا برود و نباید پروازش را از دست بدهد، در حالی که دیگری در آن سوی پورتال کسی را ندارد که منتظرش باشد. مقصد آنها جزیرهای است که مادربزرگ جو در کودکی از آن تعریف کرده بود؛ مکانی عجیب که در آن اهریمنی خاطرات آدمها را میدزدد.
اساسیترین ایراد اثر را باید در انبوهی ایدهها و ناتوانی فیلمنامه در پیوند دادن آنها به یکدیگر جستوجو کرد. فیلم با مجموعهای از موقعیتهای ماجراجویانه و ظرفیتهای داستانی گوناگون آغاز میشود، اما بهجای آنکه این مواد را در خدمت یک خط روایی روشن و هدفمند بگذارد، پیوسته به سمت ساختن موقعیتها، اتفاقها، شخصیتها و خردهداستانهای تازه میرود. حاصل کار جهانی پرجزئیات و پرتحرک است که مخاطب در آن همیشه نمیتواند مسیر اصلی روایت را دنبال کند.
نکته مهم این است که مشکل فیلم کمبود ایده نیست؛ نبود انسجام دراماتیک میان همین ایدههاست. فیلمنامه به بسیاری از عناصر داستانی وزن یکسانی میدهد و در نتیجه هیچکدام فرصت کافی برای تبدیل شدن به خط روایی تأثیرگذار را به دست نمیآورند. هر موقعیت تازه پیش از آنکه از نظر دراماتیک به نتیجه برسد، جایش را به موقعیتی دیگر میدهد و روایت بهجای حرکت در مسیری علتومعلولی، ساختاری پراکنده پیدا میکند. درام زمانی شکل میگیرد که هر اتفاق یا بحران پیامدی مشخص برای شخصیتها داشته باشد و آنها را یک قدم به پرده بعدی نزدیک کند؛ اما وقتی فیلمنامه مدام مشغول شکل دادن به خطهای فرعی است، تعارض اصلی نمیتواند خودش را جلو بکشد و کشمکشها تأثیر چندانی بر خط اصلی روایت نمیگذارند.
گم شدن هدف در میان جزیرهگردی
«جزیره فراموششده» یک خط داستانی اصلی و چند خط فرعی دارد که قرار است در کنار هم جهانی روایی گستردهتر بسازند. خط اصلی بر رابطه جو و رایسا، سفرشان به جزیره اسرارآمیز و رویارویی با مسئله فراموشی و از دست رفتن خاطرات متمرکز است. در کنار آن، خط مربوط به جهان افسانهای جزیره، موجودات و قواعد جادویی آن، تعارضهای شخصی دو شخصیت و چگونگی بازگشت به خانه، خطوط فرعی روایت را میسازند. روایت اما میخواهد همه اینها را همزمان نگه دارد.
وقتی جو و رایسا به جزیره میرسند، هم در پی کلید بازگشت هستند و هم میخواهند بدانند چه چیزی حافظهشان را پاک کرده است؛ در همین حال وارد ماجراجوییهای دوستانه در سراسر جزیره هم میشوند که وزنی بهمراتب سنگینتر از دو ایده دیگر پیدا میکند. سپس اهریمن خاطرات سر میرسد و خط داستانی دیگری با محوریت خاطرات و دوستی شکل میگیرد. نتیجه روایتی درهم است که از هر طرفش یک خط داستانی با چند شخصیت مختلف بیرون میزند.
از لحظهای که جو و رایسا بیدار میشوند تا زمانی که سگ تغییر شکلدهنده، راو، به آنها میگوید همه چیز زیر سر اهریمن خاطرات است، عملاً با جزیرهگردیای روبهرو هستیم که قرار است تنها روایت را به جلو بکشاند. رایسا و جو بههمراه دوستانشان سوار پرندهای بزرگ میشوند و همه جا را برای یافتن کلید پورتال میگردند، اما این گشتوگذار بار دراماتیک چندانی با خود حمل نمیکند. در همان پرده ابتدایی نیز هدف اصلی شخصیتها گم میشود؛ در روایتی با ساختار کلاسیک، درام نیاز دارد هدفی مشخص برای قهرمانها تعریف کند، اما گویی از درودیوار برای جو و رایسا مسئله و هدف میبارد. آنها هم باید کلید پورتال را پیدا کنند و برگردند، هم حافظهشان را بازیابند و هم به معنای تازهای از رابطهشان برسند. این وضعیت مخاطب را سخت گیج میکند، چون نمیداند باید دنبال کدام هدف قهرمانها برود و تعلیق را از کدام سمت دریافت کند.
اهریمنی که درام را پیش نمیبرد
خط داستانی اهریمن خاطرات یکی از بخشهایی بود که میتوانست به نقطه گرانش اصلی درام در «جزیره فراموششده» تبدیل شود، اما به دلیل ضعف در پرداخت و نداشتن منطق روایی نمیتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند. درام بهاندازه کافی درباره هویت این نیروی شرور، انگیزهها و هدف نهاییاش اطلاعات نمیدهد و در نتیجه اهریمن خاطرات بیشتر به ضدقهرمانی کمعمق شبیه است تا شخصیتی که حضورش درام را جلو بکشاند. انیمیشن دو پرده کامل را به گشتوگذارهای دوستانه جو و رایسا در جزیره اختصاص میدهد و تنها در یکسوم پایانی سراغ اهریمن خاطرات میرود؛ به همین دلیل این خط داستانی چندان جذاب نیست و مخاطب نمیتواند ارتباط مشخصی با آن برقرار کند.
از منظر مضمونی و جهانبینی، شخصیت اهریمن خاطرات میتوانست نمادی از ترس انسان از فراموش شدن، از میان رفتن هویت و نابودی پیوندهای عاطفی باشد. مسئله این است که فیلم از ظرفیت فلسفی این ایده بهاندازه کافی بهره نمیگیرد و آن را بیشتر در سطح یک نیروی شرور نگه میدارد. اثر از این مسیر میتوانست به رابطه میان هویت و خاطرات بپردازد و این پرسش را مطرح کند که آیا هویت ما به خاطراتمان گره خورده است و اگر روزی دستبند خاطرهها را گم کنیم، دیگر خودمان نخواهیم بود. اهریمن فراموشی در «جزیره فراموششده» تنها ابزاری است که روایت را جلو میکشاند و سنگینی لازم برای خلق یک جهان مضمونی را ندارد؛ فیلم ایدهای فلسفی را برای این خط داستانی برگزیده، اما نمیتواند لایه معنایی عمیقی را از این حیث پیش ببرد.





