سقوط آزاد در بیابان: چرا The Weight وزنهای سنگین برای مککینلی شد؟
سینمای اکشن هالیوود این روزها بیش از هر زمان دیگری میزبان آثاری است که بهجای خلق تجربهای تازه، بر موج کلیشهها سوار میشوند. در میان انبوه تولیداتی که با تکیه بر یک چهره، تماشاگر را به سالن میکشانند، فیلم سینمایی The Weight به کارگردانی پادریک مککینلی، نمونهای بارز از یک فرصت سوخته به شمار میرود. این پنجمین تجربه کارگردانی مککینلی، نهتنها نتوانسته استانداردهای ژانر بقا را ارتقا دهد، بلکه در بازتولید فرمولهای نخنما تا مرز یک فاجعه طنزآمیز پیش رفته است. در ادامه، دلایل شکست این پروژه را از فیلمنامه تا اجرا واکاوی میکنیم.
روایتی که در کلیشهها دفن شده است
متیو بوی و شلبی گینز، نویسندگانی که کارنامه درخشانی ندارند، مسئولیت نگارش داستانی را بر عهده گرفتهاند که پتانسیل بالایی داشت: مأموریت یک کهنهسرباز جنگزده برای قاچاق طلا از دل بیابانهای خشن. اما این ایده اولیه که میتوانست به درامی نفسگیر تبدیل شود، در پیچوخم کلیشههای سطحی گم شده است. فیلمنامه از همان ابتدا با ساختاری تکراری پیش میرود؛ از مأموریتی که رد کردن آن خطرناک است گرفته تا حضور کهنهسرباز و شخصیت منفیای که در لباس دوست ظاهر میشود.
در پرده دوم، فیلمنامه کاملاً عقیم عمل میکند. گروه حملکننده طلا با چالشهایی روبهرو میشود که بیشتر به شوخیهای کمیک شبیه هستند تا موانع جدی بقا. از سوی دیگر، شخصیت اصلی که قرار است مردی باهوش اما آسیبپذیر باشد، ناگهان به یک قهرمان همهفنحریف بدل میشود. صرفاً با نشان دادن جابهجایی یک سنگ یا تعمیر خودرو، او به رهبر بلامنازع گروه تبدیل شده و تمام گرهها را بهسادگی باز میکند. پایانبندی اثر نیز خالی از هرگونه غافلگیری است؛ فرمولهای تکراری شکست دشمنان و رسیدن به آرامش، نشان میدهد که نویسندگان ایده مشخصی برای به سرانجام رساندن قصه نداشتهاند و صرفاً به بستن پرونده بسنده کردهاند.
کارگردانی: کلاژی از آثار دیگر
پادریک مککینلی که پیشتر با سریال Kingdom و تدوین آثاری چون Dexter شناخته میشد، در این فیلم ضعیفترین عملکرد خود را ثبت کرده است. او در مقام کارگردان، لقمهای بزرگتر از دهانش برداشته و نتیجه، اثری است که فاقد هرگونه انسجام بصری است. میزانسنهای نزدیک به سینمای نوآر، انتخاب قابهای نادرست و نورپردازی ضعیف، تنها بخشی از مشکلات هستند.
مشکل اصلی اینجاست که بسیاری از سکانسها، از نوع قاببندی تا دیالوگها، کپیبرداری آشکاری از فیلمهای اکشن دیگر به نظر میرسند. این تکههای پراکنده شاید بهتنهایی بد نباشند، اما در کنار هم، ظاهری کلاژگونه و مضحک پیدا کردهاند. بهعنوان نمونه، سکانس گیر افتادن شخصیت ساموئل مورفی در آب، شباهت عجیبی به فیلم War Machine ساخته پاتریک هیوز دارد. این وابستگی شدید به الگوبرداری، ضعفی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن گذشت.
بازیگران؛ غیبت ستارهها و درخشش یک مکمل
ترکیب بازیگران فیلم شامل نامهای بزرگی چون ایتن هاوک و راسل کرو است، اما حضور آنها نیز نتوانسته بار اثر را به دوش بکشد. ایتن هاوک که با آثاری چون Training Day و Before Sunrise شناخته میشود، در اینجا به طرز ناامیدکنندهای منفعل است. بازی او محدود به بالا انداختن ابرو و باز ماندن دهان از تعجب شده و حتی در رابطه پدر و دختری با آوی بری، هیچ حس واقعی منتقل نمیشود. آوی بری نیز در نقش دختر، واکنشهای قابل قبولی ندارد و دیالوگها بیشتر شبیه روخوانی هستند.
راسل کرو اما وضعیت بحرانیتری دارد. او که سال گذشته به خاطر فیلمهایی مثل The Get Out و Unabomber مورد انتقاد قرار گرفته بود، در اینجا حتی از آن سطح نیز پایینتر آمده است. بازی او در نقش سرپرست اردوگاه کار اجباری، مملو از واکنشهای بیربط و رفتارهای تصنعی است که نشان از عدم اشراف او به نقش دارد. در این میان، تنها الک نیومن در نقش جورج تاگرت است که با تسلط بر طنین صدا و اضافه کردن تیکهای عصبی، بازی قابل قبولی ارائه میدهد.
فنی: تهی از خلاقیت
در بخش فنی نیز اوضاع بهتر نیست. ماتئو کوکو، مدیر فیلمبرداری، تنها در مواردی که دوربین را از حالت Static به Hand-held برای ایجاد تعلیق تغییر میدهد، موفق عمل کرده است. با این حال، در مجموع تصویربرداری هیچ خلاقیت مستقلی ندارد و رونوشتی از آثار مطرح هالیوود است. تدوین فیلم که توسط متیو وولی و خود مککینلی انجام شده، بهشدت تکراری است. استفاده مداوم از کاتهای ساده، ترنزیشنهای پیشپاافتاده و Fade to Black در اکثر سکانسها، ریتم اثر را کشنده کرده و انگیزه تماشاگر را برای ادامه فیلم از بین میبرد.





