ستارههای سگی؛ روایت فروپاشی انسان در جهان آخرالزمانی ریدلی اسکات
جهانی که در آن تمدن فروپاشیده و انسان به موجودی آسیبپذیر بدل شده است، بستر همیشگی سینمای ریدلی اسکات بوده است؛ اما ستارههای سگی نشان میدهد که این کارگردان در تکرار همان الگوها، این بار نه به اوج بلید رانر نزدیک میشود و نه به انسجام بیگانه. فیلمی که میخواهد پرسشهای فلسفی درباره بقا و انسانیت را پیش بکشد، اما در نهایت ضعیفترین حلقه کارنامه دیستوپیایی او به شمار میآید.
قهرمانی که در دل ویرانی دنبال بهشت میگردد
اسکات در سراسر کارنامهاش انسان را موجودی مسلط بر شرایط نمیبیند؛ بلکه او را موجودیتی آسیبپذیر میداند که ارادهاش زیر فشار نیروهای جهان پیرامون قرار میگیرد. این نیروها گاه فناوریهای پیشرفته آیندهاند، چنانکه در بلید رانر دیده میشود، و گاه قوای طبیعت، چنانکه در بیگانه رخ میدهد. در بلید رانر، مفهوم انسانیت از چارچوب زیستی خارج میشود و به قلمرو اخلاق راه مییابد: رپلیکانتها هرچند ساخته دست بشرند، عشق و ترس و رنج و میل به بقا را تجربه میکنند و در این مسیر از خالقان خود نیز بیشتر بر معنای زندگی و مرگ چیره میشوند. پرومتئوس این نگاه را به لایههای آفرینش و مسئله خلقت میکشاند؛ آنجا مخلوقی که به جستوجوی خالق میرود، بهجای رسیدن به حقیقت، بیشتر گمراه میشود. قهرمانان تنهای اسکات هرچه بیشتر در پی نظمآفرینی باشند، سرگردانی دردناکتری را تحمل میکنند و تنهایی و فقدان و مرگ در نهایت دامنگیرشان میشود؛ با این حال این قهرمان دردمند هرگز بهسبب شکست تضمینهای اخلاقی، هویت اخلاقی خود را از دست نمیدهد.
ستارههای سگی نیز ادامهای بر همین جهان فلسفی است. اسکات هرچند کمرمق، همچنان به دغدغههای بنیادین خود وفادار میماند. قهرمانش در دنیایی که همه چارچوبهای اجتماعی و انسانی از میان رفته، میپرسد پس از فروپاشی تمدن چگونه میتوان برای ادامه زندگی معنایی یافت. هیگ، قهرمان تراژیک اسکات، در جهانی از کار افتاده به جستوجوی بهشتی به نام گرند جانکشن میرود و هنوز در پی معنای وجودی انسانیت است. در برابر او، بنگلی با نگاهی سرد و خشک، جهانبینی قهرمان را به چالش میکشد. بدینسان دو جهان در فیلم رویاروی هم میایستند؛ امتدادی از هویت فلسفی بلید رانر، با این تفاوت که مسئله اصلی اینجاست که هویت انسانی و میل به بقا هرکدام چه سهمی در این دنیای فروپاشیده دارند.
پرسشی وجودی که به تجربهای عمیق تبدیل نمیشود
تقابل هویت انسانی و بقا، روایت را به سمت پرسشی اگزیستانسیالیستی میبرد: آیا تنها زنده ماندن برای معنادادن به زندگی بسنده است؟ تهدیدی که در بیگانه پررنگ بود، اینجا جای خود را به تهدیدی درونی میدهد؛ شخصیتها شاید برای بقا و خنثیکردن خطر بیرونی بجنگند، اما آنچه آزارشان میدهد از میان رفتن زیست انسانی است. پاسخ اسکات در هویت قهرمان تراژیکش نمود مییابد: هیگ برای یافتن منبع آن پیام رادیویی، پشت کوهها سفر میکند، زیرا برای او معنای انسان بودن فراتر از بقا ضرورت دارد. او همان قهرمان محبوب اسکات است؛ کسی که در عمق فروپاشی به دنبال انتخابهای اخلاقی میگردد.
با این همه، ستارههای سگی در عین امتداد دنیای اسکات، بدترین فیلم کارنامه او هم هست. فیلم از عناصر آشنای سینمای دیستوپیایی بهره میگیرد: جهانی که ویروسی ویرانش کرده، بازماندگانی که اسلحه میانشان قاوت میکند، وحشیهایی که در نبود تمدن دست به غارت میزنند، فرقهای که سر انسانها را میبُرد، سیستم توتالیتری که به جای دیگران تصمیم میگیرد و قهرمانی که برای یافتن بهشت، آستانه را رد میکند و نقطه امن زندگیاش را ترک میگوید. از همان آغاز همه چیز شبیه دنیایی آخرالزمانی مرسوم است و اثر در ساختن قراردادهای ژانری نوآورانه گامی پیش نمیگذارد. این عناصر کلیشهای بیشتر به کار ایجاد تعلیق و فضاسازی میآیند تا ارائه تصویری منسجم از فروپاشی یک تمدن انسانی. اسکات میکوشد جهان دیستوپیاییاش بستری برای پرسشهای فلسفی شود و از یک فاجعه، بحرانهای اخلاقی و فلسفی بیرون بکشد، اما در این کار اصلاً موفق نیست؛ سعی میکند در سایه نپرداختن به المانهای دنیای دیستوپیایی به جهان فلسفی خود بیندیشد، ولی به این خواسته دراماتیک نمیرسد و همه چیز جنبه روایی میگیرد.
وسترن آخرالزمانی و دو قربانی سرگشته
فیلم در تبدیل این پرسشها به تجربهای عمیق ناکام است و کشمکشهای فلسفی را به سادهترین شکل پیش میبرد. اسکات از طریق دو ابزار خود، هیگ و بنگلی، بیانیه صادر میکند؛ آن هم در شرایطی که از خیر ویژگیهای ژانری گذشته تا به دنیای محبوبش برسد. ستارههای سگی ظرفیتهای خود را از این حیث فراموش میکند؛ سؤال میپرسد، اما نه چنانکه این پرسشها جنبه دراماتیک بگیرند، بلکه به شکلی که نشان دهد تنها برای پیشبرد روایت شکل گرفتهاند. از نظر ژانری، اثر در هیبریدی از تریلر آخرالزمانی و نئووسترن جای میگیرد: فرودگاه متروک، هواپیمایی کوچک، سرزمینهای وسیع و مردانی که با سلاح از سرزمین خود دفاع میکنند، همه یادآور ساختار وسترناند. اسکات از فلسفه سینمایی غرب وحشی بهره میگیرد و این پرسش را پیش میکشد که آدمی در سرزمینی بیقانون چگونه میتواند در جستوجوی بقا زنده بماند؛ در جهان فیلم قانون از میان رفته و هرکس خود مرزهایش را تعیین میکند، همان موقعیت اصیل وسترنهای سنتی که تمدن به عقب رانده شده و تنها اسلحه حکم میراند.
هیگ و بنگلی، بازماندگان فرودگاه متروکه، دو شکل متفاوت از الگوهای شخصیتپردازی وسترن را نمایندگی میکنند. یکی به ساختار مردهای هفتتیرکش نزدیک است، همه را دشمن میبیند و میخواهد از فروپاشی جهانی که از آن خودش میداند جلوگیری کند؛ دیگری بازخوانی شخصیتهای وسترن اسپاگتی است: هیگ اسلحه دارد، اما نمیخواهد تمام جهانش را با گلوله تعریف کند و در این ویرانی به دنبال معنایی دیگر نیز میگردد. وجه مشترک این دو، سرگشتگی است؛ همان وجهی که به سنتهای شخصیتی وسترن اسپاگتی یادآور میشود، جایی که قهرمان به جهانی نابودشده تعلق دارد و میکوشد جایگاه خود را بهعنوان کاراکتری سرگشته بیابد. اینجاست که مسئلهای وجودی از جهان اگزیستانسیالیستی به دنیای وسترن اسکات راه مییابد: هیگ و بنگلی در تبعید اجباری جهانی به سر میبرند و هرکدام به شیوه خود میخواهند این سرگشتگی را جبران کنند؛ دو قربانی با دو واکنش متفاوت به ویرانی، تقابلی که میتوانست به کشمکشی پیچیده درباره اخلاق و مسئولیت بدل شود.





