چرا فصل دوم «چیزهای عجیب» حتی از فصل اول بهتر است؟
پدیدهای به نام «افت سال دوم» یا «آلبوم دوم دشوار» معمولاً درباره موسیقی به کار میرود. وقتی یک گروه یا خواننده با اثری موفق کارش را شروع میکند، بازآفرینی همان هیجان کار سادهای نیست؛ چرا که ساختن بهترین ایده در تنهایی یک چیز است و پاسخ به فشار ناگهانی برای بهتر بودن چیزی دیگر. این قاعده در تلویزیون هم صدق میکند و بسیاری از سریالهای بزرگ در فصل دوم شکست خوردهاند؛ از «قهرمانان» (Heroes) گرفته تا «کارآگاه حقیقی» (True Detective). با این حال، وقتی فصل اول «چیزهای عجیب» (Stranger Things) به یک پدیده جهانی تبدیل شد، این پرسش جدی مطرح بود که آیا مت و راس دافر (Matt and Ross Duffer) میتوانند همان جادو را تکرار کنند یا خیر. خوشبختانه آنها با خلق فصلی که شاید از نظر داستانی به پای فصل اول نرسد، اما با شخصیتپردازی درخشان، اثری عمیقاً رضایتبخش تحویل دادند.
بازگشت به هاوکینز و تهدید جدید
فصل دوم که نه سال پیش در همین هفتهها پخش شد، یک سال پس از حوادث فصل اول را روایت میکند. ویل بایرز (Noah Schnapp) که توسط جویس (Winona Ryder) و هاپر (David Harbour) از «دنیای وارونه» نجات یافته، حالا با مشکلات روحی دستوپنجه نرم میکند و مدام هیولایی عنکبوتی را در ذهن میبیند که بعدها «مغزخوار» (Mindflayer) نام میگیرد. در همین حین، مایک (Finn Wolfhard) همچنان در غیاب الِوِن (Millie Bobby Brown) سوگواری میکند، غافل از اینکه او در کلبهای پنهانی در جنگل و تحت مراقبت هاپر زندگی میکند. از سوی دیگر، لوکاس (Caleb McLaughlin) و داستین (Gaten Matarazzo) برای جلب توجه دانشآموز جدیدی به نام مکس (Sadie Sink) با هم رقابت میکنند. اما آرامش موقتی است؛ فساد مزارع کدو و کشف تونلهای زیرزمینی در هاوکینز، پای «دموگورگون»های جوانتر معروف به «دموداگ» را به دنیای واقعی باز میکند.
قدرت شخصیتپردازی در فصل دوم
بسیاری معتقدند فصل دوم از نظر معمایی به پای فصل اول نمیرسد، اما این فصل با تمرکز بر توسعه شخصیتها به اثری عالی تبدیل شده است. مکس با آن روحیه اسکیتباز و غیرعلمیاش، پویایی جدیدی به گروه اضافه کرد و باعث شد جمع دوستان بالاخره «کامل» به نظر برسد. در کنار او، شخصیتهایی مثل بیلی (Dacre Montgomery) به عنوان یک شرور تمامعیار و باب (Sean Astin) به عنوان یک بزرگسال دوستداشتنی، به عمق داستان افزودند. همچنین حضور پاول رایزر (Paul Reiser) در نقش چهره جدید آزمایشگاه و موری (Brett Gelman) به عنوان یک تئوریپرداز توهم، طنز و تعلیق جذابی به سریال بخشید. حتی اریکا (Priah Ferguson)، خواهر کوچک لوکاس، با دیالوگهای طنزش به یکی از محبوبترین شخصیتها تبدیل شد.
تحول استیو و پیوندهای جدید
یکی از درخشانترین بخشهای فصل دوم، لایهبرداری شخصیتهای قدیمی است. ویل که در فصل اول فقط قربانی بود، حالا به شخصیتی تبدیل شده که با او همذاتپنداری میکنیم. رابطه الِوِن و هاپر نیز به پیوندی عمیق پدر-دختری بدل میشود. اما بیشترین تغییر مربوط به استیو هرینگتون (Joe Keery) است؛ او که در فصل اول یک ورزشکار مغرور و نامحبوب بود، در این فصل تلاش میکند انسان بهتری شود و دوستی غیرمنتظرهاش با داستین، یکی از بهترین لحظات سریال را رقم میزند. با این حال، موفقیت این فصل در اضافه کردن شخصیتهای جدید، بعدها به نقطهضعف سریال تبدیل شد؛ چرا که در فصلهای بعد، تعداد شخصیتها چنان زیاد شد که کنترل داستان از دست سازندگان خارج شد و فرمول «جدایی و بازگشت دوباره گروه» تکراری به نظر میرسید.





