ورود

وریتی؛ آن هتوی و داکوتا جانسون در هزارتوی وارونه حقیقت

منبع: زومجی ۴ دقیقه مطالعه
وریتی؛ آن هتوی و داکوتا جانسون در هزارتوی وارونه حقیقت

تصور کنید به خانه‌ای قدم می‌گذارید که هر دیوارش داستانی متفاوت از ماجرای یک جنایت را فریاد می‌زند، اما هیچ‌کدام شبیه به هم نیستند. فیلم وریتی دقیقاً چنین تجربه‌ای را پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ جایی که آن هتوی و داکوتا جانسون در قامت دو زن، میان برگه‌هایی سرگردان می‌شوند که حقیقت را نه فاش، که تحریف می‌کنند. این اثر که بر پایه رمان پرفروش کالین هوور شکل گرفته، در ظاهر قصد دارد لایه‌های پنهان یک بحران خانوادگی را بکاود، اما خیلی زود درمی‌یابیم که فیلمساز ترجیح داده به‌جای واکاوی روان آدم‌ها، تنها به کلیشه‌های آشنای سینمایی تکیه کند. شاید اگر این حجم از اتفاقات در قالب یک مجموعه تلویزیونی روایت می‌شد، فرصت بیشتری برای جان گرفتن شخصیت‌ها وجود داشت؛ اما در یک فیلم دو ساعته، همه چیز با شتابی عجولانه جمع‌بندی می‌شود تا تنها یک رابطه عاشقانه نخ‌نما شده، بتواند تماشاگر را پای داستان نگه دارد.

جهانی که حقیقت در آن دستکاری می‌شود

فضای حاکم بر این قصه را می‌توان استعاره‌ای از روزگاری دانست که در آن هر فرد، روایت خودش را از واقعیت می‌سازد. شخصیت وریتی در سرتاسر خانه یادداشت‌هایی بر جای گذاشته که هر کدام، برداشتی متفاوت از ماجرای مرگ فرزندش ارائه می‌دهند. آیا او واقعاً قاتل است؟ چرا در دست‌نوشته‌ای به گناه اعتراف می‌کند و در برگه‌ای دیگر، همه چیز را پس می‌گیرد؟ این پرسش‌ها مخاطب را با خود همراه می‌کند تا جایی که در تشخیص درست از نادرستِ آنچه می‌بیند، دچار تردید شود. فیلم در ابتدا با وام گرفتن از ایده‌های هرمنوتیک، تلاش می‌کند تماشاگر را درگیر فرایند تفسیر کند، اما این نگاه فلسفی خیلی زود رنگ می‌بازد تا میدان برای روابط عاشقانه و فرمول‌های ژانر باز شود.

تعلیق فلسفی در برابر تکرار ژانر

وقتی لوئن با بازی داکوتا جانسون پا به این عمارت می‌گذارد، در حقیقت وارد چرخه‌ای از رمزگشایی می‌شود که پایانی برایش متصور نیست. هر بار که او دست‌نوشته‌ای را می‌خواند، دریچه‌ای تازه به روی معنا باز می‌شود و ذهنیت او نسبت به اطرافیانش تغییر می‌کند. این همان نقطه قوت اثر است که از آن می‌توان با عنوان تعلیق هرمنوتیکی یاد کرد؛ وضعیتی که در آن اطلاعات مدام نیاز به بازخوانی دارند و مخاطب هر لحظه انتظار دارد آنچه تاکنون فهمیده، فرو بریزد. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که فیلم می‌خواهد میان این تعلیق فکری و هیجان‌های مرسوم تریلر پیوندی برقرار کند.

در ادامه، المان‌های تکراری ژانر وحشت روان‌شناختی مانند ایستادن‌های مرموز وریتی یا رفتارهای سرد و خشک اطرافیان، به ابزارهایی تبدیل می‌شوند که بیش از حد پیش‌بینی‌پذیر هستند. تماشاگر به محض دیدن اولین نشانه‌ها، پی به مسیر داستان می‌برد و دیگر غافلگیری خاصی برایش باقی نمی‌ماند. فیلمساز به جای آنکه بر اضطراب ناشی از دستکاری ذهن تمرکز کند، از نشانه‌های نخ‌نما شده‌ای بهره می‌برد که تنها برای حفظ ریتم تند داستان طراحی شده‌اند.

سایه سنگین ژانر بر پیکره شخصیت‌ها

تراژدی اصلی این اقتباس سینمایی را باید در نحوه پرداخت آدم‌های قصه جستجو کرد. وریتی موجودی پیچیده است که از وارونه‌نویسی و تحریف واقعیت لذت می‌برد، اما فیلم تنها به نمایش رفتارهای مرموز او بسنده کرده و هرگز به ژرفای روانی‌اش نمی‌رسد. این نقص زمانی جدی‌تر می‌شود که به شخصیت‌های مکمل می‌رسیم؛ برای نمونه، همسر وریتی که با ظاهری مهربان تصویر شده، در نهایت تنها یک ایده اولیه باقی می‌ماند که فیلمساز از کنار گذشته‌هایش به‌سادگی عبور کرده است.

  • شخصیت‌ها به‌جای آنکه دارای هویت مستقل باشند، تنها مهره‌هایی برای پیشبرد چرخ‌دنده‌های معما هستند.
  • پرداخت روان‌شناختی قربانی سنت‌های غافلگیری شده و درام در حاشیه قرار گرفته است.
  • تمام بار فیلم بر دوش پیچش‌های داستانی است که در نهایت به تکرار می‌رسند.

در نهایت می‌توان گفت وریتی در ایجاد هیجان‌های سطحی تا حدی موفق عمل می‌کند، اما در خلق درامی ماندگار با شخصیت‌هایی باورپذیر، کاملاً ناکام می‌ماند. این فیلم نشان می‌دهد که چگونه وقتی داستان‌گویی فدای وفاداری به ژانر می‌شود، حتی حضور بازیگرانی چون آن هتوی نیز نمی‌تواند اثری که ظرفیت‌هایش را از دست داده، نجات دهد.

مطالب مرتبط

مشاهده همه