ورود

نقد قسمت دوم «سرخ و سیاه»؛ وقتی زنجیر باز می‌شود اما آزادی غریبه است

منبع: دیجی‌کالا مگ ۵ دقیقه مطالعه
نقد قسمت دوم «سرخ و سیاه»؛ وقتی زنجیر باز می‌شود اما آزادی غریبه است

وقتی دوربین روی چهره‌ی خیره‌ی کودکی مکث می‌کند که گویی وزن تمام لحظه‌های پیش‌رو را بر دوش دارد، «سرخ و سیاه» نشان می‌دهد که قصد ندارد تنها یک داستان انتقام ساده تعریف کند. قسمت دوم این مجموعه که با نام «انتری که لوطی‌اش مرده بود» عرضه شده، دقیقا از همان نقطه‌ای پیش می‌رود که مخاطب را در انتهای اپیزود نخست رها کرده بود؛ میدان مجازاتی که در آن پدر و نامزد فانوس قرار بود سزای کارشان را ببینند. با این حال، پیشروی در این قسمت تنها افشای رازها نیست، بلکه سوال‌های تازه‌ای است که به‌مرور بر پیکره‌ی قصه می‌نشیند و معنای عنوان اپیزود را واکاوی می‌کند. این مطلب بخش‌هایی از داستان قسمت دوم سریال را فاش می‌کند.

بصری‌سازی به‌جای روده‌درازی

یکی از ویژگی‌های تحسین‌برانگیز این بخش آن است که اثر وقت خود را با توضیح اضافی تلف نمی‌کند. روایت بلافاصله با تصویری از به چاه افکنده شدن یک طاووس آغاز می‌شود و بی‌درنگ به صحنه‌ی اعدام پایانی قسمت پیشین باز می‌گردد. ضرب‌آهنگ کار در این میان افت نمی‌کند و داده‌ها به‌اندازه در اختیار بیننده قرار می‌گیرند. گفت‌وگوها موجزند و سنگینی بار درام بر دوش قاب‌بندی‌ها و لحظه‌های بحرانی است. نخستین سکانس اما دو پرسش بزرگ پیش می‌کشد: اگر طاووس به قتل رسیده، چه کسی این حکایت را بازگو می‌کند و هویت مردی که او را به درون چاه پرتاب می‌کند چیست؟

در قسمت اول مشخص شد که راوی، دختری زندانی به نام طاووس است که برای هم‌بندی‌اش داستان می‌گوید. در همان ابتدا یکی از زنان می‌گوید وقتی قصه به چاه می‌رسد موی تنش سیخ می‌شود و طاووس نیز اذعان می‌کند که هفت زمستان است آنجاست و قصد داشته‌اند او را بکشند. بنابراین ماجرای چاه بخشی از متن قصه است و فلش‌فوروارد نیست. از سوی دیگر، در سکانس آغازین، طاووس نام «جهان» را فریاد می‌زند. جهان پسر کوچک سلمان و برادرزاده‌ی نوروز است؛ همان کودکی که بارها در قاب‌ها با نگاه ثابتش لحظه‌های کلیدی را دنبال می‌کند و به‌نظر می‌رسد قرار است نقشی اثرگذار در روایت داشته باشد.

وام‌گیری از جهان صادق چوبک

برچسب این اپیزود مستقیما از داستان مطرح «انتری که لوطیش مرده بود» نوشته‌ی صادق چوبک اخذ شده است. در آن روایت، میمونی به نام مخمل پس از مرگ صاحبش یعنی لوطی جهان آزاد می‌شود. او در ابتدا تصور می‌کند رهایی فرصتی مغتنم است، اما زود درمی‌یابد که زیستن بدون لوطی را نمی‌داند. سرانجام پس از تجربه‌ای دردناک به سوی جسد صاحبش بازمی‌گردد و زنجیرش را پشت سر خود می‌کشد، گویی گسستن از قیدی که سال‌ها به آن خو کرده ناممکن است. نام لوطی در آن قصه «جهان» است و این هم‌نامی در کنار سرگذشت مخمل،بار نمادین پیدا می‌کند.

سریال این تمثیل را در هر دو سطح دیداری و مفهومی پیاده می‌کند. میمونی که متعلق به کولی‌هاست ابتدا توسط فانوس گرفته می‌شود تا فرار کند، اما نامزد او آن را به چنگ می‌آورد. هنگامی که نامزد کشته می‌شود، میمون را می‌بینیم که بر فراز پیکرش نشسته و نمی‌داند چه باید بکند؛ صحنه‌ای که بازنمایی همان لحظه‌ی کلیدی داستان چوبک است. پرسش بنیادین‌تر اما این است: وقتی زنجیر گسسته می‌شود، آیا کسی هست که بداند با آزادی چه کند؟

جهانی به رنگ خاکستری

یکی دیگر از نکات درخور توجه، پرهیز اثر از تقلیل نزاع به تقابل خیر و شر است. حاکم شهر برای نمایش بخشندگی، پدر فانوس را اعدام و نامزد او را آزاد می‌کند تا هم قدرتش را به رخ بکشد و هم گذشت خود را. این رویکرد مهر تاییدی بر گفته‌ی حاکم در قسمت قبل است که هیچ حاکمی ظالم‌تر از مردمش نیست. سلمان نیز میان بد و بدتر، به قتل فانوس مکلف شده و فشار و وحشت از قدرت پشت این تصمیم است؛ هرچند بعدا خود پول می‌دهد تا او کشته نشود.

بر این اساس، جامعه‌ی ترسیم‌شده مطلقا سیاه یا سفید نیست. برخی ساختارهای قدرت با ترس نظم می‌آفرینند و مردمی که زیر این فشار رشد کرده‌اند، خود به بخشی از همان چرخه بدل می‌شوند. البته این پرسش باقی است که آیا این وضعیت به معنای محرومیت مردم از آزادی است یا خیر و باید دید سریال در ادامه تکلیفش را با این موضوع روشن می‌کند.

کیفیت فنی و لغزش‌های روایی

این قسمت از حیث فنی در سطح بسیار بالایی قرار دارد. جدای از قاب‌بندی‌ها، اسلوموشن‌های به‌موقعی مانند سکانس فرار نوروز و فانوس به کار رفته و نورپردازی در سراسر اپیزود عالی از آب درآمده است. با توجه به کیفیت مشابه در قسمت نخست، انتظار می‌رود در ادامه نیز با اثری خوش‌ساخت روبه‌رو باشیم.

با این همه، بخش بدون نقص نیست. میزانسن صحنه‌ی اعدام و فرار واضح‌ترین لغزش است؛ لحظه‌ای که فانوس سنگ پرتاب می‌کند و برخورد آن به چشم حاکم، به‌شکل کامپیوتری ساخته شده و به‌شدت مصنوعی به نظر می‌رسد. تعقیب سربازانی که پشت سر فراری‌ها می‌دوند و دست‌شان را طوری تکان می‌دهند که به آن‌ها نرسد نیز بی‌منطقی‌اش شبیه به برخی فیلم‌های ترسناک است.

برخی بخش‌ها و گفتارها نیز با فضای کلی هم‌خوانی ندارند. در سکانسی که نوروز همراه فانوس پیش برادرش بازمی‌گردد و سلمان پیاپی کنایه می‌زند و دلیل کارش را می‌پرسد، پاسخ «انسانیت» دوکلمه‌ای است که با آن فضا نمی‌خواند. همچنین ظاهر شدن ناگهانی نامزد فانوس بر فراز پشت‌بام در اوج درهم‌ریختگی، تصنعی است و گویی فقط می‌خواستند از شر او خلاص شوند. در حوزه‌ی بازیگری، ندا جبرائیلی در نقش فانوس در بخش‌های عاشقانه کمی ضعیف عمل می‌کند و باید دید تغییر نوروز چه تاثیری بر بازی علی شادمان خواهد گذاشت.

در مجموع، این اپیزود با وجود لغزش در منطق داستانی و جلوه‌ها، جذاب است و ویژگی کم‌یابی در سریال‌های ما دارد: تصویری که خودش سخن می‌گوید. مهم‌تر آنکه اثر به‌جای نبرد ساده‌ی خوب و بد، دنیایی خاکستری ترسیم می‌کند که در آن حاکم ستمگر است، اما مردم هم از ترس به جان هم می‌افتند و میمون رهاشده‌ی چوبک که طعم آزادی را نمی‌شناسد، سایه‌اش بر همه‌چیز سنگینی می‌کند.

سریال «سرخ و سیاه» به کارگردانی آیدا پناهنده در سال ۱۴۰۵ از فیلیمو پخش می‌شود. پارسا پیروزفر، علی شادمان، ندا جبرائیلی، پردیس پورعابدینی، رضا بهبودی و پدرام شفیعی بازیگران آن هستند. داستان حول نوروز، نقاش جوانی می‌گردد که گرفتار رابطه‌ای عاطفی و پیچیده با زنی کولی می‌شود.

مطالب مرتبط

مشاهده همه
جانی دپ و احتمال بازگشت به دزدان دریایی کارائیب
سینمای جهان

جانی دپ و احتمال بازگشت به دزدان دریایی کارائیب

تصور پایان‌یافتن ماجراهای کاپیتان جک اسپارو برای همیشه شاید کمی زود باشد؛ چرا که ستاره اصلی این نقش، پس از سال‌ها کشمکش و حواشی حقوقی، به نظر می‌رسد دوباره به فکر پوشیدن…

ویجیاتو