روایت تنهایی و خشم در قاب سینمای مارتین مکدونا
مکان در قصههای مارتین مکدونا هرگز یک پسزمینه بیروح نیست. در جهان او، یک تصمیم کوچک یا گفتوگویی پیشپاافتاده میتواند به سرعت به فاجعهای انسانی بدل شود. همزمان با نزدیکشدن به زمان نمایش عمومی جدیدترین اثر او با نام «اسب وحشی شماره ۹» (Wild Horse Nine)، زمان خوبی است تا مسیر حرفهای یکی از متفاوتترین هنرمندان امروز را بازخوانی کنیم؛ کسی که سالها پیش از آنکه دوربین به دست بگیرد، با قلمش در دنیای نمایش توفان به پا کرده بود.
خاستگاه یک هنرمند؛ از صحنه تئاتر تا قاب سینما
پیش از آنکه نام او با پرده نقرهای گره بخورد، او در مقام یکی از درخشانترین نمایشنامهنویسان دوران خود شناخته میشد. دهه ۹۰ میلادی، زمانی بود که آثار او با تمرکز بر جوامع کوچک در غرب ایرلند به شهرت رسیدند. نقطه عطف کارنامهاش در سال ۱۹۹۶ با «ملکه زیبایی لینین» رقم خورد؛ روایتی از کشمکش میان یک مادر و دختر که به سرعت نظر مثبت منتقدان را جلب کرد.
او پس از این موفقیت، دو مجموعه نمایشی خود را به جغرافیای ایرلند پیوند زد. سهگانه لینین شامل «ملکه زیبایی لینین»، «جمجمهای در کانهمارا» و «غرب غمزده» است که همگی در فضای روستایی غرب ایرلند رخ میدهند. او طرح نوشتن مجموعهای درباره جزایر آران را نیز در سر داشت که تنها دو بخش آن با نامهای «چلاق آینیشمان» و «ستوان آینیشمور» به سرانجام رسید. بخش سوم این trio با عنوان «بنشیهای اینیشیر» هرگز کامل نشد، اما او بعدها با ایجاد تغییری اندک، این نام را برای فیلم «بنشیهای اینیشرین» وام گرفت، هرچند به گفته خودش، تنها اشتراک آنها همین نام است.
آثار دیگر او مانند «مرد بالشی»، «مراسم قطع دست در اسپوکن» و «مامورهای اعدام» نشاندهنده فاصله گرفتن از فضای روستایی ایرلند و تجربه موقعیتهای جدید بودند. با این حال، ثبات در ویژگیهای آثار نمایشی او دیده میشد: کاراکترهایی با پیشینه پیچیده، دیالوگهایی آمیخته به کنایه و سوءتفاهم، و خشونتی که در لفافه طنز پنهان شده بود. او در تئاتر به مهارتی دست یافت که بعدها به ویژگی شاخص سینمای او تبدیل شد: خلق درام از دل روابطی بهظاهر ساده.
تولد یک فیلمساز؛ سفری با قطار و اقامتی در بروژ
نخستین گام مهم او در مدیوم سینما، فیلم کوتاه «هفت تیرکش» (Six Shooter) در سال ۲۰۰۴ بود. این کمدی سیاه درباره مردی است که پس از از دست دادن همسرش، در یک قطار با مسافران عجیبی برخورد میکند. این اثر در سال ۲۰۰۶ جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه زنده را به دست آورد و راه را برای ورود جدی او به فیلمهای بلند هموار کرد.
ورود او به سینمای بلند با «در بروژ» (In Bruges) رقم خورد. قصه درباره دو آدمکش به نامهای ری و کن است که پس از شکست در یک عملیات، به فرمان رئیس خود در شهر بروژ مخفی میشوند. کن مجذوب تاریخ و زیبایی شهر است، اما ری از این توقف بیزار است. این تضاد دیدگاه، به هسته اصلی نسبت میان آن دو تبدیل میشود.
انتخاب بروژ از همان ابتدا بخشی از طرح اولیه فیلم بود. او در بازدیدش از این شهر، هم شیفته معماریاش شده بود و هم از سکون آن احساس خستگی میکرد. این حس دوگانه، ایده شکلگیری دو کاراکتر با واکنشهای متفاوت به یک مکان واحد را در ذهنش ساخت. در این فیلم، معماری قرونوسطایی و فضای گوتیک بروژ، هویتی مستقل پیدا میکنند و در برابر شخصیتها قرار میگیرند. او ثابت کرد که میتوان همزمان از یک رابطه، کمدی و تراژدی استخراج کرد. این فیلم جایزه بفتای بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را نیز برای او به ارمغان آورد.
بازی با مرزهای واقعیت و قصه
چهار سال بعد، او با «هفت روانپریش» (Seven Psychopaths) فضایی بازیگوشانهتر را تجربه کرد. داستان درباره مارتی، نویسندهای است که برای یافتن ایده، همراه دوستش بیلی درگیر ماجرای ربودن سگ یک گانگستر میشود. این اتفاق کوچک به زنجیرهای از تعقیب و گریز و بحرانهای پیشبینیناپذیر منجر میشود.
این فیلم نمونه بارز علاقه او به واکاوی نسبت میان دو دوست است؛ دو نفر که تفاوتهایشان مانع تأثیرگذاری عمیق بر زندگی یکدیگر نمیشود. او در اینجا علاوه بر طنز تلخ و دیالوگهای تند، با مرز میان داستان و واقعیت بازی میکند و روایتی خلق میکند که مدام از خط اصلی خود خارج میشود.
شهر لسآنجلس در این فیلم فراتر از یک مکان است. او در گفتوگویی عنوان کرده بود که قصد داشته این شهر را به یکی از شخصیتهای داستان بدل کند؛ روشی که پیشتر در فیلم نخست خود آزموده بود. تفاوت جغرافیای لسآنجلس با شهر اروپایی فیلم قبلی، امکان ساخت جهانی بصری و روایی تازه را برای او فراهم کرد.
اعتراض در ابینگ و جدایی در اینیشرین
در «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri)، او الگوی دو شخصیت را کنار میگذارد و بر مجموعهای از آدمها در یک شهر کوچک آمریکایی تمرکز میکند. میلدرد هیز وقتی پلیس در یافتن قاتل دخترش ناکام میماند، سه بیلبورد در جاده نصب میکند تا اعتراضش را فریاد بزند. این حرکت، روابط او با پلیس و اهالی شهر را متحول میسازد.
ابینگ، شهر خیالی قصه، تنها محل رخدادها نیست. جامعه کوچکی که در آن همه همدیگر را میشناسند، موتور محرک داستان است. اعتراض شخصی میلدرد خیلی زود رنگ و بویی جمعی میگیرد و تصویری پیچیده از اجتماعی کوچک ترسیم میکند. در اینجا نیز او از قضاوت ساده پرهیز میکند؛ میلدرد، دیکسون و رئیس پلیس همگی در جریان خشم، رنج و دگرگونی قرار دارند. موفقیت فیلم در فصل جوایز چشمگیر بود: جایزه گلدن گلوب و بفتا برای فیلمنامه، و اسکار بازیگری برای فرانسیس مکدورمند و سم راکول.
اما «بنشیهای اینیشرین» (The Banshees of Inisherin) نزدیکترین اثر او به حالوهوای نمایشنامههای اولیهاش است. داستان در جزیرهای خیالی میگذرد؛ جایی که پادریک درمییابد دوست قدیمیاش کولم دیگر تمایلی به دوستی ندارد. بهانه کولم این است که پادریک وقت او را برای هنرش تلف میکند. این تصمیم به ظاهر ساده، به بحرانی غمانگیز بدل میشود. او از یک قهر ساده، روایتی درباره تنهایی، زمان و اهمیت رفاقت میسازد. انزوای جزیره باعث میشود هیچکس نتواند بهسادگی از دیگری دور شود و همین امر، هر تصمیم شخصی را به بحرانی برای کل آن جامعه کوچک تبدیل میکند.
کلام آخر؛ وقتی جغرافیا سخن میگوید
در کارنامه سینمایی او، لوکیشنها تنها ظرفی برای حضور آدمها نیستند. آنها مستقیماً بر عملکرد شخصیتها و جهتگیری قصه تأثیر میگذارند. بروژ، لسآنجلس، ابینگ و اینیشرین هر کدام با بافت اجتماعی و جغرافیایی خود، بخش مهمی از درام را میسازند؛ شخصیتهایی که حرف نمیزنند اما همهچیز را تحت تأثیر قرار میدهند.





