متیو مککانهی؛ معمار مسیر خویش از تگزاس تا اسکار
در سینمای معاصر، کمتر ستارهای را میتوان یافت که مسیر حرفهایاش بهاندازه متیو مککانهی میان دو قطب متفاوت جابهجا شده باشد؛ از ستاره کمدیهای عاشقانه دهه ۲۰۰۰ تا بازیگری که با نقشهای تاریک و دشوار به جایزه اسکار رسید. با این حال، فراتر از این دو تصویر رسانهای، کارنامه او روایتِ هنرمندی است که زندگی و کار خود را نه بر پایه اتفاق، که بر اساس تحلیل، انضباط و مدیریت دقیق پیش برده است. در سالروز تولد این بازیگر، بد نیست نگاهی بیندازیم به لایههای پنهانتر زیست حرفهای او که بسیاری از تصمیمهایش را نه از سر انفعال، که با تعیین چارچوبهای شخصی رقم زده است.
از خانهای پربحث تا شکست در یک دعوای حقوقی
متیو مککانهی در چهارم نوامبر ۱۹۶۹ در یووالدی تگزاس به دنیا آمد و در خانوادهای رشد کرد که همواره در آن بحث و استدلال جریان داشت. پدرش در حوزه لولههای نفتی فعالیت داشت و مادرش معلم بود؛ فضایی که هر انتخاب در آن نیازمند دفاع بود و بعدها پایههای ذهن تحلیلی او را شکل داد.
یکی از رویدادهای کمترشنیدهشده نوجوانی او به «پرونده روغن مینک» معروف است. در سن چهارده یا پانزدهسالگی، صورت او دچار آکنه شدید شد و مادرش کرمی حاوی روغن مینک را برای درمان پیشنهاد کرد. مصرف این محصول به التهاب و وخامت پوست چهرهاش انجامید و پدر خانواده که پیگیر فرصتهای حقوقی بود، علیه شرکت سازنده شکایت کرد و خواستار پنجاههزار دلار غرامت شد. تیم حقوقی خانواده ماهها برای اثبات آسیب دائمی به چهره او تلاش کرد، اما درست پیش از صدور رأی، متیو در سال پایانی دبیرستان بهعنوان «خوشتیپترین دانشآموز مدرسه» انتخاب شد و عکس او با چهرهای بهبودیافته در سالنامه چاپ گردید. شرکت سازنده با تکیه بر همان تصویر، ادعا را بیأساس دانست و خانواده در این پرونده بازنده شد.
تغییر مسیر از دادگاه به پرده سینما
همین تجربهها در کنار مباحثات خانوادگی، مککانهی را در آغاز به این باور رسانده بود که آیندهاش در قامت وکیل مدافع جنایی رقم خواهد خورد. او پس از دبیرستان به دانشگاه تگزاس در آستین رفت و برنامه داشت پس از کارشناسی به دانشکده حقوق برود. اما در سالهای پایان دوره کارشناسی، مطالعه کتابهای فلسفی و درک این مسئله که پیگیری پروندهها ممکن است سالها زمان ببرد و روحیه خلاق او را سیراب نکند، باعث تردیدی عمیق در او شد.
سرانجام تصمیم گرفت به رشته رادیو، تلویزیون و سینما در دانشکده ارتباطات همان دانشگاه برود. تماس تلفنی با پدر برای گفتن این خبر یکی از نقاط عطف زندگیاش بود؛ پس از سکوتی سنگین، پدرش جملهای گفت که به منشور اخلاقی او بدل شد: «باشد، اما آن را نیمهکاره انجام نده.» این عبارت تعهد به تصمیمهای شخصی را برای همیشه در ذهن او تثبیت کرد.
تولد یک جمله ماندگار در نخستین روز فیلمبرداری
ورود او به بازیگری حرفهای نیز کلاسیک نبود. در سال ۱۹۹۱ در بار هتل هایات آستین با دان فیلیپس، مدیر انتخاب بازیگر فیلم «مات و مبهوت» به کارگردانی ریچارد لینکلیتر آشنا شد و همین دیدار به پیشنهاد حضور در آن پروژه انجامید. لینکلیتر در ابتدا بهدلیل جذابیت بیشازحد مککانهی برای نقش «دیوید وودرسون» تردید داشت، اما توانایی او در ترکیب انضباط با ظاهری رها نظر کارگردان را تغییر داد و نقشی کوتاه با چند خط دیالوگ به او رسید.
در نخستین شب فیلمبرداری، برای صحنهای که وودرسون با خودرو به جمع جوانان میرسد، در فیلمنامه دیالوگی نوشته نشده بود. مککانهی پشت فرمان شورولت مدل ۱۹۷۰ نشسته بود و میکروفونها روی لباسش نصب شده بودند. در لحظات پیش از فرمان حرکت، چهار مؤلفه شخصیت را برای خود برشمرد:
- دلبستگی به خودرو و نشستن پشت فرمان آن
- عشق به موسیقی راک اند رول با پخش نوار کاست تد نوجنت
- علاقه به مصرف مواد مخدر در کنار شخصیت اسلیتر
- تلاش برای ارتباط با زنان
او با خود اندیشید که سه مورد نخست را دارد و برای به دست آوردن چهارمی تلاش میکند؛ از این رو سه بار واژه «آلرایت» را بر زبان آورد تا حرکت را آغاز کند. این سه کلمه که نخستین عبارتهای او مقابل دوربین بودند، دههها بعد به یکی از نشانههای ماندگار فرهنگ عامه تبدیل شدند. لینکلیتر بعدها اشاره کرد که امروز بهدلیل تغییر محاسبات مالی و نبود بودجههای میانرده، ساخت آثار مستقلی مانند «مات و مبهوت» با هزینه ششمیلیوندلاری برای استودیوها دشوار شده است.




