ورود

راز قتل استوان مارکوویچ؛ مثلث آلن دلون، گانگسترها و سیاست

منبع: خبرآنلاین - فرهنگ ۵ دقیقه مطالعه
راز قتل استوان مارکوویچ؛ مثلث آلن دلون، گانگسترها و سیاست

لید:

یک گودال ساده در حاشیه جاده، تنها نقطه آغازین یکی از تاریک‌ترین و پیچیده‌ترین سناریوهای جنایی تاریخ معاصر فرانسه بود. پاییز سال ۱۹۶۸، پیدا شدن پیکر بی‌جان مردی که در نگاه نخست یک ولگرد به نظر می‌رسید، زنجیره‌ای از حوادث را فعال کرد که تا سال‌ها ستارگان سینما، باندهای تبهکاری و سیاستمداران رده‌بالای این کشور را درگیر خود ساخت. این معمای حل‌نشده که بعدها با عنوان «پرونده مارکوویچ» شناخته شد، پرده از حقایق تلخی درباره قدرت، ثروت و روابط پنهان در پشت‌صحنه درخشان پاریس برداشت.

از یک کالبدشکافی ساده تا فاش شدن هویتی سرشناس

ماجرا در ابتدا بسیار پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسید. جسدی که در یک چاله کنار جاده‌ای رها شده بود، پس از انجام یک کالبدشکافی سطحی به خاک سپرده شد. شکستگی استخوان جمجمه، بهانه‌ای کافی برای بستن پرونده به نظر می‌رسید. اما قاضی مسئول با دیده تردید به جزئیات گزارش نگریست؛ برایش عجیب بود که یک خلافکار خرده‌پا و فرودست، چگونه ناخن‌هایی چنین تمیز و مرتب دارد. بررسی اثر انگشت، شک او را به یقین تبدیل کرد. پیکر متعلق به هیچ‌کس نبود جز استفان مارکوویچ، یکی از اعضای حلقه نزدیکان آلن دلون، ستاره بی‌رقیب سینمای فرانسه. همین نقطه، آغاز ورود کتاب «قتل در پاریس ۱۹۶۸؛ داستانی واقعی از مرگ و زرق‌وبرق» به قلم ادوارد چیشولم به بطن ماجراست.

بر اساس روایت چیشولم، واژه «نزدیک» نمی‌تواند توصیف دقیقی برای پیوند میان مقتول و بازیگر باشد. مارکوویچ جوانی اهل یوگسلاوی بود که برای ساختن آینده‌ای بهتر، به شکل پنهانی و غیرقانونی پا به خاک فرانسه گذاشته بود. در نقطه مقابل، دلون نماد زیبایی و موفقیت جهانی بود. رابطه این دو، آمیزه‌ای عجیب از دوستی عمیق و خیانت‌های بی‌رحمانه توصیف شده است. مارکوویچ پیش از آنکه به قتل برسد، در نامه‌ای خطاب به برادرش نوشت که اگر بلایی سرش بیاید، دلون «ده‌هزار درصد» مسئول آن خواهد بود. رسوایی شکل‌گرفته حول این رابطه مبهم، ابعادی فراتر از یک درام شخصی یافت و سیاست، تاریخ معاصر و ساختار قدرت در دهه ۱۹۶۰ میلادی را در بر گرفت.

ردپای مقاومت و گانگسترهای کُرسی در دنیای سینما

ریشه‌های این ماجرا به یک دهه پیش از قتل بازمی‌گردد. آلن دلون در سال ۱۹۵۵ و در سن ۱۹سالگی، پس از گذراندن سه سال خدمت سربازی با کارنامه‌ای سیاه، از ارتش جدا شد. او بخش قابل‌توجهی از این دوران را به دلیل تخلفاتی همچون رانندگی بدون مجوز و ایجاد درگیری‌های عمومی در زندان نظامی سپری کرده بود. بازگشت او به زندگی عادی، مسیرش را به شهر تولون و نزد فرانسوا مارکانتونی انداخت؛ یک گانگستر اهل جزیره کُرس که سابقه عضویت در نهضت مقاومت علیه اشغالگری نازی‌ها را در کارنامه داشت.

در دورانی که فرانسه هنوز از زخم‌های جنگ جهانی دوم و دولت ویشی التیام نیافته بود، افرادی مانند مارکانتونی میان دنیای قانون و قانون‌شکنی در رفت‌وآمد بودند. چیشولم شرح می‌دهد که مارکانتونی در سال ۱۹۴۴ حین انجام یک مأموریت برای مقاومت، توسط گشتاپو دستگیر و شکنجه شد. برای امثال او پس از جنگ تنها دو راه وجود داشت: پیوستن به نیروی پلیس یا پناه بردن به محله پیگال در پاریس که پاتوق اصلی تبهکاران کُرسی به شمار می‌رفت. مارکانتونی راه دوم را برگزید، چرا که پلیس را به دلیل همکاری با اشغالگران، همچنان خائن می‌دانست. دلون نیز هم‌زمان با ایفای نخستین نقش مهم خود در فیلم «ظهر بنفش» (۱۹۶۰)، به تدریج وارد همین محیط پرآشوب شد.

ورود مارکوویچ به حلقه تاریک اطراف دلون

استوان مارکوویچ در سال ۱۹۵۸ و در حالی که ۲۱ سال داشت، از بلگراد تحت حاکمیت یوسیپ بروز تیتو گریخت. در همان سالی که شارل دوگل دوباره قدرت را در فرانسه به دست گرفت، مارکوویچ راهی اروپای غربی شد. او پس از تحمل مدتی حبس، در سال ۱۹۶۵ به پناهگاهی نیاز داشت. دوست صمیمی‌اش میلوس میلوسویچ که چندی پیش با استفاده از یک سناریوی ساختگی زورگیری، اعتماد دلون را جلب کرده و به حلقه اطرافیان او راه یافته بود، زمینه ورود مارکوویچ را به ملک شخصی بازیگر فراهم کرد. اوضاع پس از مرگ مشکوک میلوسویچ در سال ۱۹۶۶ در هالیوود تغییر کرد و مارکوویچ به عنصری تفکیک‌ناپذیر از زندگی دلون بدل شد.

چیشولم جایگاه او را چنین تعریف می‌کند: «او نه دقیقاً منشی بود، نه محافظ و نه کارمند. دلون به او حقوق نمی‌داد؛ مگر اینکه پاکت‌های پولی را که گاه‌به‌گاه به او می‌داد، دستمزد حساب کنیم. وظیفه‌اش چیزی بود که می‌توان آن را حضوری دائمی و نامحسوس نامید.» او در ادامه می‌افزاید: «او به مردی تبدیل شده بود که همیشه در پس‌زمینه حضور داشت؛ کالسکه کودک را در پارک مونسو هل می‌داد، آلفارومئوی ناتالی، همسر دلون، را می‌راند، در مراسم سینمایی پشت سر این زوج می‌ایستاد و در دستش جامی از نوشیدنی داشت. او همیشه آنجا بود.»

با وجود ظاهر فریبنده این وضعیت، باطن ماجرا پر از تنش بود. رابطه میان این سه نفر هیچ‌گاه شفاف نبود و زندگی مشترک دلون و ناتالی آمیخته با خشونت به نظر می‌رسید. مارکوویچ در نامه‌هایش به دوستان، از ناخشنودی عمیق خود از این شرایط پرده برمی‌داشت؛ به‌ویژه آنکه خودداری مداوم دلون از امضای برگه‌های اقامتش، موقعیت قانونی او را در فرانسه متزلزل نگه داشته بود. در سال ۱۹۶۷ و پس از جدایی دلون و ناتالی، مارکوویچ به همراه همسر بازیگر خانه را ترک کرد و مدتی بعد رابطه‌ای کوتاه میان آن دو شکل گرفت؛ اتفاقی که احتمالاً سرنوشت محتوم او را امضا کرد و به کشف جسدش در سال بعد انجامید.

معمایی که در پرده‌ای از ابهام باقی ماند

با وجود گذشت سالیان دراز، زوایای پنهان بسیاری در این قتل وجود دارد که هیچ‌گاه روشن نشد. با این حال، ادوارد چیشولم تأکید می‌کند که تحلیل این پرونده بدون عبور از کنار یک نام ممکن نیست: فرانسوا مارکانتونی. در حالی که پلیس و افکار عمومی به دنبال یافتن سرنخ‌هایی در میان زرق‌وبرق دنیای سینما بودند، ردپای گانگسترهای کُرسی و پیوندهای قدیمی دوران جنگ، پرونده‌ای را خلق کرد که تا به امروز به عنوان یکی از جنجالی‌ترین و حل‌نشده‌ترین ماجراهای جنایی سیاسی فرانسه شناخته می‌شود.

مطالب مرتبط

مشاهده همه
حاشیه تازه برای نوید محمدزاده در توکیو؛ وقتی تریبون انتخاب‌شده زیر سؤال می‌رود
سینمای ایران

حاشیه تازه برای نوید محمدزاده در توکیو؛ وقتی تریبون انتخاب‌شده زیر سؤال می‌رود

سی‌ونهمین دوره جشنواره جهانی فیلم توکیو برای کارگردان جوان سینمای ایران تنها محلی برای نمایش نخستین ساخته‌اش نبود، بلکه صحنه‌ای شد که در آن تصمیم رسانه‌ای او بیش از خود…

خبرآنلاین - فرهنگ