ورود

نقد فیلم «ستاره‌های سگی»؛ روایتی دیستوپیایی که ستاره‌هایش کم‌فروغ‌اند

منبع: دیجی‌کالا مگ ۵ دقیقه مطالعه
نقد فیلم «ستاره‌های سگی»؛ روایتی دیستوپیایی که ستاره‌هایش کم‌فروغ‌اند

پس از تماشای دو اثر پرهزینه و پرسرصدای اخیر ریدلی اسکات یعنی «ناپلئون» و «گلادیاتور ۲»، حالا کارگردان کهنه‌کار سینما سراغ فضایی متفاوت رفته است. «ستاره‌های سگی» (The Dog Stars) تریلری دراماتیک در جهانی ویران‌شهری است که از رمان پرفروش پیتر هلر اقتباس شده است. این پروژه در مقایسه با آثار پیشین اسکات، لحنی آرام‌تر دارد و تلاش می‌کند با تمرکز بر شخصیت‌پردازی، مفاهیمی چون سوگ و امید را برای مخاطب دوران پساکرونا بازنمایی کند. با این حال، برگردان اثری که بیش از هر چیز بر بازی با کلمات استوار است، چالشی دشوار محسوب می‌شد که اسکات در انتقال آن به مدیوم تصویر چندان پیروز نبوده است. در ادامه این مطلب به کلیشه‌های روایی و اجرای نه‌چندان درخشان بازیگران جوان فیلم می‌پردازیم.

هشدار! در این مطلب بخش‌هایی از داستان فیلم لو می‌رود.

میراث اسکات و کاراکترهایی که جان نمی‌گیرند

تماشای این فیلم این پرسش را پیش می‌کشد که آیا استفاده از دوربین دیجیتال یا فیلمبرداری همزمان با یازده دوربین دلیل این نتیجه است، یا بی‌حوصلگی کارگردانی ۸۸ ساله؟ به‌سختی می‌توان باور کرد که این اثر ساخته همان هنرمندی است که روزی «دوئل‌بازها» (The Duellists) را خلق کرد. اسکات مانند بسیاری از پروژه‌های گذشته‌اش در اینجا نیز دغدغه چندانی برای پیرنگ و روایت یکپارچه ندارد و در عوض شیفته آدم‌های داستانش است. مشکل اینجاست که در «ستاره‌های سگی» به‌دلیل شالوده سست روایت و بازی‌های ضعیف، هیچ شخصیتی به‌اندازه کافی پرداخت نمی‌شود تا بار پیشبرد قصه را به دوش بکشد.

داستان درباره مکانیک و ماهی‌گیری به نام هیگ است که امروز خلبان شده و نقش او را جیکوب الوردی بازی می‌کند؛ نقشی که پیش‌تر نام پاول مسکال برای آن مطرح بود. او به همراه سگش جاسپر در ویرانه‌های تمدنی زندگی می‌کند که بر اثر یک بیماری فراگیر، بیشتر جمعیت انسان‌ها را از دست داده است. هیگ می‌کوشد بر غم از دست دادن همسر باردارش غلبه کند. در این جهان تاریک، بازماندگان می‌دانند که در نبرد میان قوی و ضعیف، یک لحظه غفلت به قیمت جانشان تمام خواهد شد.

اتحاد غیرمنتظره در فرودگاهی متروکه

هیگ تنها کسی به نظر می‌رسد که هنوز به ارزش‌های انسانی پایبند است، هرچند او هم در مواقع ضروری برای کشتن آدم‌ها تردید نمی‌کند. او مدام با وجدان خود درگیر است؛ برخلاف همسایه‌اش بنگلی که جاش برولین نقش او را ایفا می‌کند و ابتدا شلیک کرده و سپس سؤال می‌پرسد. این دو بیشتر زمان خود را در یک فرودگاه می‌گذرانند که به‌واسطه داشتن آب، برق و گلخانه به پناهگاه آن‌ها تبدیل شده است. تقابل میان محافظه‌کاری بی‌رحمانه بنگلی و انسانیت هیگ، زوج عجیبی را شکل داده که بقای یکدیگر را تضمین می‌کنند. در این بخش‌ها، بازی جذاب جاش برولین که انگار این نقش مخصوص خودش نوشته شده، باعث شده تا او قهرمان بهتری نسبت به هیگ به نظر برسد.

  • بخش آغازین فیلم و پیوند هیگ با طبیعت و بنگلی، بهترین قسمت اثر است.
  • این تنها جایی است که فیلمنامه مارک ال. اسمیت و کارگردانی اسکات با هم همسو می‌شوند.
  • اسکات با تمرکز بر محیط آخرالزمانی و پرسه زدن‌های هیگ و سگش در خیابان‌های خالی دنور، ریتم فیلم را کند می‌کند تا مخاطب را با حس انزوای او همراه سازد.

فاصله با شاعرانگی متن اصلی

تلاش برای نمایش تأملات درونی هیگ برآمده از ماهیت رمان هلر است که سرشار از شاعرانگی و آرایه‌های کلامی است. اسکات کوشیده با قاب‌بندی‌های خاص و مکث‌های طولانی این حس را بازسازی کند، اما به نقطه مطلوب نمی‌رسد. فیلم زمان زیادی را صرف نمایش کارهای روزمره‌ای مانند شکار، ماهیگیری و پرواز می‌کند، اما این قاب‌ها فرصت کافی برای مسحور کردن مخاطب با زیبایی‌های طبیعت ندارند. هنگامی که اریک مسراشمیت، فیلمبردار اثر، می‌کوشد زیبایی آسمان را در سکانس‌های پرواز سسنا به تصویر بکشد، تدوین ناپیوسته اجازه نمی‌دهد که عمیقاً در فضا غرق شویم.

با گذشت زمان، فیلمنامه به بخش‌های اپیزودیک می‌رسد. پس از آنکه جاسپر در حمله غریبه‌ها کشته می‌شود، هیگ که دیگر دلیلی برای ماندن ندارد، به‌دنبال یک پیام رادیویی مرموز راهی منطقه‌ای به نام گرند جانکشن (Grand Junction) می‌شود. در میانه راه با پدر و دختری به نام‌های پاپس و سیما آشنا می‌شود که به‌ترتیب گای پیرس و مارگارت کوالی نقش آن‌ها را بازی می‌کنند. پاپس حضور هیگ را تهدیدی برای آرامش خود می‌بیند، اما خوش‌نیتی او باعث می‌شود تا زمان تعمیر هواپیما در کنار هم بمانند.

چالش‌های تکراری و پایان‌بندی ناامیدکننده

فیلم برای آنکه از یکنواختی خارج شود، چالش‌هایی را به داستان می‌افزاید. گروهی یاغی که شبیه به قبیله‌های سرخپوستی هستند به سکونتگاه سیما و پدرش حمله می‌کنند. در کتاب علت همراهی این دو با هیگ کمبود منابع آب است، اما در فیلم این حمله دلیل اصلی ترک خانه و رفتن به گرند جانکشن است. هرچند این سکانس اکشن شبیه به «مکس دیوانه» فیلم را برای لحظاتی از رخوت درمی‌آورد، اما ظاهر شدن ناگهانی این دشمنان تکرار سناریویی است که پیش‌تر برای بنگلی اتفاق افتاده است.

بنگلی که در فرودگاه تنها مانده، با گروهی از سفیدپوستان خالکوبی‌شده با سرهای تراشیده روبه‌رو می‌شود. اسکات همچنان مهارت خود را در کارگردانی سکانس‌های اکشن حفظ کرده و این صحنه با استفاده از اسلوموشن، زاویه دید اول شخص و دوربین دید در شب، برای چند دقیقه جریان فیلم را بالا می‌برد، هرچند با لحن کلی اثر همخوانی ندارد. در نهایت وقتی هیگ، پاپس و سیما به گرند جانکشن می‌رسند، آن‌طور که انتظار می‌رود، خبرهای خوبی در انتظارشان نیست.

مطالب مرتبط

مشاهده همه
چراغ سبز مشروط جانی دپ به نقش جک اسپارو در قسمت ششم
سینمای جهان

چراغ سبز مشروط جانی دپ به نقش جک اسپارو در قسمت ششم

لُنگ‌نوشتِ تازه‌ای از سفر دریاییِ پردرآمدِ دیزنی در حال شکل‌گیری است و این بار نگاه‌ها به مردی دوخته شده که کلاه سه‌گوش و راه رفتن مست‌گونه‌اش، شناسنامه‌ی این مجموعه به…

خبرگزاری مهر - هنر